بنام مربی شهدا
دیروز توی خونه ی مادربزرگم، یه دفتر بی جلد که پاره شده بود پیدا کردم. باورم نمیشد ، روی برگ اول اون دفتر نوشته بود "بخش خاطرات جبهه... " دفتر داییم بود که تمام تاریخ خاطراتش مربوط میشد به مرداد ، شهریور و مهر سال ۱۳۶۳. بعضی از برگاش پاره شده بودن و به همین خاطر خیلی ناقص بود... اما خیلی برام عزیزه. ۴ اسفند که بیاد... سالگرد شهادتشه. و چقدر شیرین امسال با من حرف زد و به من هدیه داد به خواست خدا، دفتر خاطراتشو.
حقیقت اینکه واقعا چقدر آدم ها تغییر کردن. نسل ما کجا و نسل اونا کجا. چرا نوشته ها و دغدغه های یه پسر ۱۸ ساله ی اون موقع ها... انقدر فرق کرده با افکار و دغدغه های نوجونا و جوونای حالا؟ انقدر تفاوت؟ ... من این همه عوض شدن ها رو اصلا دوست ندارم. چقدر بده که عوض شدن و تغییر کردنه ما به سمت چیزای پوچ رفته. و از چیزایی که به ما معنی و هویت میدن فاصله گرفته.
حالا وقتی یه نوجوون به کوچیک ترین مشکلی بر میخوره اصلا کل هستی رو می بره زیر سوال. که اصلا چرا ما خلق شدیم که مامانمون اجازه نده راحت بریم فلان مهمونی! بابامون نذاره باطل بگردیم! و هر دو با هم گیر بدن که چرا دیر میای خونه!؟ ... چقدر مشکلات بزرگی داریم ما!
اما توی اون بهبوهه ی جنگ. توی اون شرایط اجتماعی خاص. یه نوجوون توی دفتر خاطراتش و بین درد و دلاش از ثابت کردن چیزایی حرف میزنه که حالا ما بحث در مورد این چیزا رو سپردیم به اهلش! و خیال خودمونو راحت کردیم و حرف حسابمونم اینه که کارشناس ها و اهلش باید این چیزا رو تعریف کنن. همین شده که بقول وبلاگی که چند روز پیش مطلبی در نقد یک سخنرانی نوشته بود، مردم دیگه فکر نمیکنن. حتی اگه شده فکر غلط. که در تایید نوشته ی همون وبلاگ، فکر میکنم این تعبیر درستی نیست که بگیم مردم غلط فکر میکنن. باید گفت مردم در حد خودشون فکر میکنن، در حد چیزایی که درک میکنن و می فهمن. و من عقیده دارم اگر انسان ها پاک زندگی کنن، افکارشون در مسیر فطرتشون پاکیزه خواهد بود.
چند خطی رو از دفتر خاطرات داییم براتون مینویسم:
"بسمه تعالی
معاد! ... معاد!... معاد!... که اگر بگوییم تو نیستی، گفته ام مبدا هم نبوده است... ( خاک بودی نطفه شدی، نطفه بودی خونی بسته شدی، خونی بسته بودی پاره گوشتی جویده شدی... پاره گوشتی بودی انسان شدی، انسان بودی از شکم مادر بیرون آمدی، از شکم مادر بیرون آمدی جوان شدی، جوان بودی پیر شدی و پیر بودی در آخر انا لله و انا الیه راجعون.)
معاد! چگونه بگویم تو نیستی؟ حال آنکه من ذوب شده ام در توحید و عدل خداوندی که اگر تو را قرار نمیداد، عدلی در کارش نبود. و من ذوب شده ام در عدل او بواسطه ی یقین.
و من از او هستم و به او باز میگردم. " ۷/۷/۱۳۶۳- اندیمشک
چیزی تا سالگرد داییم نمونده، این مطلب عرض ادبیست به روح بازگشته ی همه ی شهدا. به تعبیر قرآن "بازگشتی بازگشتنی". بازگشتی زیبا.
به نامت... ازت معذرت می خوام که مصلحتم رو بهت یادآوری می کنم.
ازت معذرت می خوام که بر مصلحت اتفاق افتاده ام که گاه جسم و گاه ذهن و گاه قلب مرا در دردی طاقت فرسا می فشارد از تو سوال شکایت آمیز می پرسم که : چرا من؟
ازت معذرت می خوام که محبت های دیگران رو از ناحیه ی بندگانت می بینم... در حالی که اراده ی توست که از طریق اونا، مهر می ورزی و نه اینکه اونا به اراده ی خودشون...
خدایا ازت معذرت می خوام که مقابل تو می ایستم و از خودم و خودیتی حرف میزنم که تو آگاه تر و مهربان تر به آن هستی... و به گفته ی پیامبرت: "تو نسبت به بنده ات از مادر نسبت به فرزندش، مهربان تری."

بنام خدا
http://files.myopera.com/hijabs/albums/689976/1001.jpg
به نام خدا
توی خبرها شنیدم که کشتی حامل کمک های مردمی که چند وقت پیش عازم غزه شده بود، مهر برگشت خورده و گویا اجازه ی ورود بهش ندادن و برگشته سمت ایران!... نام این محموله رو با وجود وضع فعلی خود ایران ، چیزی غیر از "بار کج" میتونیم بذاریم!!؟؟ ... بالاخره همیشه هم خدا ساکت نمیمونه تا ما هر کاری دلمون خواست انجام بدیم. ...حالا تکلیف کمک های مردی برگشته شده چیه!؟ کی میدونه!؟
پ.ن: به ما نیومد که اسباب کشی کنیم بریم پارسی بلاگ! با عرض معذرت از همه ی دوستانی که لینک جدید رو گذاشته بودن... فعلا!